۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

سفر به آن سوی سیاره ی گل سرخ کودکی هایمان


کودکی هایت را ندیدم ولی میدانم که از سیاره ی کوچکت و گل سرخ مغرورت دور افتادی تا بجویی و بیابی آن چه را گم کرده بودی!
و من تو را وقتی یافتم که سرشار از پرسش بودی و هی می پرسیدی و هی می پرسیدی! یادت هست؟ من هم گم گشته ای داشتم اما هرگز فکر نمی کردم دست سرنوشت چه بازی ها در آستین دارد.
ناخودآگاه میبری مرا به آن گودال که چون آلیس در آن افتادی و رفتی ویا شایدم آمدی به سرزمین عجایب ، من همان کلاه پوش دیوانه بودم و تو همان آلیس دوست داشتنی ، همان کیم ادوارد دست قیچی و من همان ادوارد عاشق خوش قلب !دستتان درد نکند تیم برتون عزیزم و جانی دپ محبوبم!
وای ی ی ی ی ی از آن دیالوگ های آخر کلاهپوش دیوانه و آلیس و نگاه های نگران و به یاد ماندنی کلاهپوش دیوانه و قتی از آلیس می خواست که بماند و آلیس به شوخی استقبال کرد و بعد گفت که باید برود چرا که سوال های زیادی دارد و کارهایی که باید بکند مثل تو که همیشه مسافری! سفر در چشمانت میدرخشد و کوله باری که همه اش سوال است و سوال بر دوش داری .
، می گویی میروم چون باید بروم اما تو که سیاره ات از آن طرف بود، تو را به جان گل سرخت مواظب خودت باش و مثل آلیس که قول داد زود بر میگردد زود بیا! هوا آنجا سرد است و تو هم بد جوری سرمایی هستی! سلام ما را هم به گل سرخت برسان
متل آن لحظه ی با شکوه که کلاه پوش دیوانه کنار گوش آلیس آهسته با لهجه ی شیرین اسکاتلندی گفت بدرود ، به خدا میسپارمت ای مسافر! برو که جاده قدم های تو را منتظر است، بدرود!
مرا همان کودک بازیگوش بدان که پرواز را به یادت آورد، میدانی کدام را میگویم؟ :
پرنده گاه آنقدر سرگرم دانه چيني ميشود كه پرواز را از ياد ميبرد، گاهي سنگ كودكي بازيگوش يادآور پرواز است.

۱۳۸۹ تیر ۲۱, دوشنبه

سینما با طعم جام جهانی


دیشب منم با خیل عاشقای فوتبال دوست همراه شدم ، با اجازتون یه سر استادیوم فرهنگسبورگ یا نه سینما سوکرسیتی یه به عبارت دقیقتر سینما فرهنگ رفتم! وای چه صحرای محشری بود

از بوق و کرنا و ووووزلا تا شیپور و نعره های جانانه هر چی که دلتون بخواد صدای گوش خراش و مرده زنده کن بود که فضای استادیوم/سینما رو پر کرده بود.
واقعا چه هیجانی توی فضا بود ...فوتبال شروع شد و من واقعا تا چند دقیقه هنوز تو جو و هیجان بودم و فریادهای دور و بریها... راستی اگه جایی خوندین صوراصرافیل من خودشو دیدم، یعنی دقیقا پشت سر من فلک زده ی بد شانس یه انکر الاصوتی نشسسته بود که نه میدونست فوتبال چیه نه اسپانیا و هلند و لاله نارنجی و به قول خودش دل بشکه (دلبوسكه) و..... سرش میشد! آقا این فقط اومده بود نعره بزنه!!!!!!!!!
گاهی واقعا لازمه یه جاهایی باشه که این همه انرژی تخلیه بشه کاش داشتیم ....
ولی جادوی عجیبیه این فوتبال و سینما و داد و بیداد و ووووزلا و فریادهای شادی و نگاه های نگران و.... .مهم نیست که تیمت برده یا باخته! مهم این تجربه ی جمعیه ! مهم اینه که با شادی جمع شاد میشی و با غم هاشون غمگین، و این لذت رو تا تجربه نکنید من هر چی هم بگم فایده نداره.
بازی تموم شد با همه هیجانش ، شادیهاش و فریادهاش . و این حس که از لحظه ها فقط خاطراتشون می مونه که با یاد آوری اونها لبخند بر لبت نقش می بنده گاهی آدم رو دلتنگ می کنه چون همیشه لحظاتی هست که هیچوقت دوست نداری سوت پایان رو بشنوی.

۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

دلتنگی هایم را به دست باد می سپارم

آنقدر دوستت دارم
که هر چه بخواهی ، همان را بخواهم.
اگر بروی, شادم
اگر بمانی شادتر
تو را شاد می خواهم
-با من یا بی من-
بی من اما؛
شادتر اگر باشی،
کمی
- فقط کمی-
نا شادم
و این همان عشق است.
عشق همین تفاوت است:
همین تفاوت که به مویی بسته است
و چه بهتر که به موی تو بسته باشد.
خواستن تو
فقط یک مرز دارد
که نخواستن توست
و فقط یک مرز دیگر
که آزادی توست.
وقتی شادم که آزادی

۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه

تولد

تولدم مبارک ..
دیروزروز تولدم بود و یک شب خوب با حضور دوستان عزیزم برگزار شد. دیروز یک عالمه کار داشتم از صبح که بیدار شدم برای مهمونی شب حسابی زحمت کشیدیم مثل همیشه مریم عزیزم از صبح اومد کمک واقعا دوست به این نازنینی کجا می تونم پیدا کنم ؟؟؟؟؟؟
خواهر نازینین و گلم هم که جای خودش رو داره واقعا گاهی فکر می کنم میشه این همه زحمتی که من تو همه این سالها بهش دادم رو جبران کنم؟؟؟؟؟؟
دیشب کمی دلم گرفت اول اینکه جای یکسری آدمهایی که دوست داشتم باشن خالی بود دوم واقعا نمیدونم سال دیگه کجام و یک جمع شاد و دوستانه مثل دیشب رو می تونم دوباره تجربه کنم ؟
فکر می کنم مراسم تولد به خوبی برگزار شد و همه شاد بودن. به من که خیلی خوش گذشت حسابی رقصیدم و خندیدم .
تقریبا همه دوستانی که باهاشون در ارتباط هستم بودن ولی واقعا می دونم که جا داشت یک عالمه مهمون دیگه هم دعوت کنم ولی خیلی کاره سختیه مدیریت مهمانهای زیاد. پیش خودم گفتم اشکال نداره good bye party همه دوستان خوبی که می شناسم و شاید مدتهاست ندیدمشون رو دعوت می کنم.
دیشب یک شب به یاد ماندنی میشه برای من حتما . دوست داشتم یک عکس یادگاری از مراسم دیشب اینجا بذارم ولی شرایط مهمونا رو نمیدونم شاید دوست نداشته باشن...
با همه این ها یک سال دیگه هم به سن من اضافه شد. از اونجا که سن همه خانمها یم رازه نپرسین چند ساله شدم دیشبم فکر کنم 13و14 شمع بیشتر نذاشتیم روی کیک. :))))
امیدوارم که هر اتفاقی که امسال برام پیش میاد خوب باشه و در کنار همه کسانی که دوستم دارن و دوستشون دارم باشم.

۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه

سفرنامه قلعه رودخانی که ندیدم...

سلام به همه ..
وای فکر کنم وب لاگ منو کلا 3و4 نفر می خونن ... ها ها
جای همه شما خالی 3 روز آخر هفته پیش رو رفتیم شمال با دوستان خیلی خوبم. به من که خیلی خوش گذشت امیدوارم که به همه خوش گذشته باشه .
سفر کوچیکمون پنج شنبه ساعت 6 صبح از جلوی ساختمان ماهان 16 نفر با 5 تا ماشین شروع شد. ساعت 8 صبح نزدیک قزوین صبحانه خوردیم . ناهار پنج شنبه رو توی یک رستوران در سیاهکل خوردیم واااای فکرشو بکنین از منوی 15 تایی فقط تونستیم کباک ترش سفارش بدیم آخر هم گفت باید اجبارا 3 تا هم جوجه براتون بیارم .خیلی به یاد ماندنی بود.بعد راهی جاده زیبای دیلمان شدیم برای دیدن یک آبشار یک عالمه راه رفتیم رسیدیم به دیلمان . دوستان به این نتیجه رسیدن که آبشار اصلا جالب نبود و بین راه نگه نداشتن. ولی به همه اینها جاده اینقدر زیبا بود که می ارزیدددددددد.
ساعت 6 عصر رسیدیم ویلا در ساحل زیبای چمخاله و حسابی به خاطر تعداد زیادمون ازمون پول گرفت !بریم شمال ویلا بخریم!!!
عصری کنار ساحل و شب هم شببیداری ... واقعا تابلو بود که اینا قرار نیست صبح زود بیدار شن برن ماسوله و قلعه رود خان. خیلی دوست داشتم برم ولی نشد. شاید یک سفر دیگه بریم .به قول یکی از دوستان این سفرهای گردشی رو باید با تور رفت. سفر 16 نفره دوستان فقط به خور و خواب گذشت. البته از حق نگذریم و رانندگی دوستان عزیزززززز.
جمعه در ویلا سپری شد دریا موج داشت و کنار ساحل تونستیم وسطی بازی کنیم و استوپ هوایی . خیلی خوب بود.
جمعه شب هم به خوبی و خوش گذرونی و تا 3 صبح بازی مافیا. خیلی خوب بود بازی رو بلد بودم ولی هیچوقت بازی نکرده بودم. دوباره در عالم .. تصمیم گرفتن صبح برم قلعه رود خان ها ها ها . بعد از مافیا تازه یک سری رفتن شفق خورشید رو لب دریا باشن . واقعا اینا صبح زود قراره بیدار شن!!! ؟
تا ساعت 10 صبح خوابیدیم. دریا آروم شده بود و من دلم می خواست همونجا بمونم.
ساعت 12 قراره حرکت گذاشتیم و شروع کردیم به جمع و جور کردن .
راه افتادیم ناهار منجیل و ساعت 8:30 شب رسیدیم خونه .
همه چی خیلی خوب بود و خوش گذشت.
فقط ساعت عزیزم که خیلی هم دوسش داشتم گم شد.(فدای سرم)


۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

کلاسهای زبان فرانسه (flash back)

بعد از یک عالمه پرس و جو رفتم دیدن هنگامه و برنامه کلاسهای خصوصی رو باهاش هماهنگ کردم.هفته ای 2 جلسه ..ولنجک
و بعد هم رفتم پیش آقای رستمی معروف که فعلا برای مهاجرت به کبک یکی از آموزشگاههای تخصصی و کلاسهای مصاحبه رو تاسیس کرده و هفته ای 2 جلسه هم تونستم برای یکی از کلاسهای اونجا هماهنگ کنم.
دیگه وقتی زیادی نمونده بود و باید توی یک فرصت کم خومو می رسوندم .
کلاسها خیلی خوب پیشرفت و فکر می کنم با کمک هنگامه و آقای رستمی حسابی توی 2 ماه پیشرفت کردم.
ایملهای مصاحبه بچه هایی که میشناختم مثل ونداد اومد و من هم ایمیل پیگیری و برای زمان مصاحبه به سفارت زدم. ایم اولین ایمیلی بود که من فرستادم الان که دارم نوشته های بچه های سایت رو می خونم و میبینیم برای هر موضوعی می خوان به سفارت ایمیل پیگیری بزنن و ده بار هر چیزی می پرسن و از روزی که مدارک رو پست میکنن هر اگر می تونستن روزی یک ایمیل به سفارت می زدن خندم می گیره که من هیچ عجله ای نداشتم انگار .
ولی بالاخره جواب ایمیل من رو دقیقا یک روز بعد دادن در تاریخ 24 فوریه 2010 دادن و تاریخ مصاحبه من هم مشخص شد.
29 آوریل 2010

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

شروع زبان فرانسه (flash back)

flash back : فکر کنم معنی دقیقش برگشت به گذشته نزدیک باشه و بیشتر برای فیلم و اینا به کار میره آره ؟
بعد از پست کردن مدارک تازه فهمیدم که زبان فرانسه چقدر مهمه توی این پروسه مهاجرت و من هیچی نمیدونم .
وای چقدر طول کشید که کلاسی که اسم نوشته بودم شروع شده ... الان که فکر می کنم می بینم که چقدروقتم اون روزها تلف شد.
بعد از یک ماه کلاسها شروع شد و من فرانشه خوندم رو شروع کردم به نظرم چقدر اسون اومد اولش ولی بعد از یکی دوماه تازه فهمیدم که چقدر زیاده و سخته و من بعد 2 ترم زبان فرانسه فشرده توی موسسه نامدار قطب راوندی حتی یک جمله هم نمی تونم فرانسه حرف بزنم.
وااااااااااااااااای
توی این زمان هم دو تا نامه مهم که یکی فایل نامبر عزیزم و کی هم نامه انتظار مصاحبه از سفارت به دستم رسید. البته فکر کنم فقط یک سری از بچه هایی که من می شناسم نامه این نامه دوم رو گرفتن.
نامه انتظار رو گرفتم تازه فهمیدم که قضیه داره جدی میشه و من باید در آینده نزدیکی برم برای مصاحبه و اونجا باید فرانسه حرف بزنم فکرشووووووووووووو بکنبن ..
دیگه باید یک فکر دیگه می کردم . حسابی استرس داشتم با یکی دو تا از بچه های سایت که شرایطمون مثل هم بود مشورت کردم چند تا مهلم خصوصی و جند تا کلاس و خلاصه همه پیشنهادات جمع شد دوره جدیدی از کلاسها شروع شد.