
دیشب منم با خیل عاشقای فوتبال دوست همراه شدم ، با اجازتون یه سر استادیوم فرهنگسبورگ یا نه سینما سوکرسیتی یه به عبارت دقیقتر سینما فرهنگ رفتم! وای چه صحرای محشری بود
از بوق و کرنا و ووووزلا تا شیپور و نعره های جانانه هر چی که دلتون بخواد صدای گوش خراش و مرده زنده کن بود که فضای استادیوم/سینما رو پر کرده بود.
واقعا چه هیجانی توی فضا بود ...فوتبال شروع شد و من واقعا تا چند دقیقه هنوز تو جو و هیجان بودم و فریادهای دور و بریها... راستی اگه جایی خوندین صوراصرافیل من خودشو دیدم، یعنی دقیقا پشت سر من فلک زده ی بد شانس یه انکر الاصوتی نشسسته بود که نه میدونست فوتبال چیه نه اسپانیا و هلند و لاله نارنجی و به قول خودش دل بشکه (دلبوسكه) و..... سرش میشد! آقا این فقط اومده بود نعره بزنه!!!!!!!!!
گاهی واقعا لازمه یه جاهایی باشه که این همه انرژی تخلیه بشه کاش داشتیم ....
ولی جادوی عجیبیه این فوتبال و سینما و داد و بیداد و ووووزلا و فریادهای شادی و نگاه های نگران و.... .مهم نیست که تیمت برده یا باخته! مهم این تجربه ی جمعیه ! مهم اینه که با شادی جمع شاد میشی و با غم هاشون غمگین، و این لذت رو تا تجربه نکنید من هر چی هم بگم فایده نداره.
بازی تموم شد با همه هیجانش ، شادیهاش و فریادهاش . و این حس که از لحظه ها فقط خاطراتشون می مونه که با یاد آوری اونها لبخند بر لبت نقش می بنده گاهی آدم رو دلتنگ می کنه چون همیشه لحظاتی هست که هیچوقت دوست نداری سوت پایان رو بشنوی.
از بوق و کرنا و ووووزلا تا شیپور و نعره های جانانه هر چی که دلتون بخواد صدای گوش خراش و مرده زنده کن بود که فضای استادیوم/سینما رو پر کرده بود.
واقعا چه هیجانی توی فضا بود ...فوتبال شروع شد و من واقعا تا چند دقیقه هنوز تو جو و هیجان بودم و فریادهای دور و بریها... راستی اگه جایی خوندین صوراصرافیل من خودشو دیدم، یعنی دقیقا پشت سر من فلک زده ی بد شانس یه انکر الاصوتی نشسسته بود که نه میدونست فوتبال چیه نه اسپانیا و هلند و لاله نارنجی و به قول خودش دل بشکه (دلبوسكه) و..... سرش میشد! آقا این فقط اومده بود نعره بزنه!!!!!!!!!
گاهی واقعا لازمه یه جاهایی باشه که این همه انرژی تخلیه بشه کاش داشتیم ....
ولی جادوی عجیبیه این فوتبال و سینما و داد و بیداد و ووووزلا و فریادهای شادی و نگاه های نگران و.... .مهم نیست که تیمت برده یا باخته! مهم این تجربه ی جمعیه ! مهم اینه که با شادی جمع شاد میشی و با غم هاشون غمگین، و این لذت رو تا تجربه نکنید من هر چی هم بگم فایده نداره.
بازی تموم شد با همه هیجانش ، شادیهاش و فریادهاش . و این حس که از لحظه ها فقط خاطراتشون می مونه که با یاد آوری اونها لبخند بر لبت نقش می بنده گاهی آدم رو دلتنگ می کنه چون همیشه لحظاتی هست که هیچوقت دوست نداری سوت پایان رو بشنوی.