۱۳۸۹ تیر ۲۱, دوشنبه

سینما با طعم جام جهانی


دیشب منم با خیل عاشقای فوتبال دوست همراه شدم ، با اجازتون یه سر استادیوم فرهنگسبورگ یا نه سینما سوکرسیتی یه به عبارت دقیقتر سینما فرهنگ رفتم! وای چه صحرای محشری بود

از بوق و کرنا و ووووزلا تا شیپور و نعره های جانانه هر چی که دلتون بخواد صدای گوش خراش و مرده زنده کن بود که فضای استادیوم/سینما رو پر کرده بود.
واقعا چه هیجانی توی فضا بود ...فوتبال شروع شد و من واقعا تا چند دقیقه هنوز تو جو و هیجان بودم و فریادهای دور و بریها... راستی اگه جایی خوندین صوراصرافیل من خودشو دیدم، یعنی دقیقا پشت سر من فلک زده ی بد شانس یه انکر الاصوتی نشسسته بود که نه میدونست فوتبال چیه نه اسپانیا و هلند و لاله نارنجی و به قول خودش دل بشکه (دلبوسكه) و..... سرش میشد! آقا این فقط اومده بود نعره بزنه!!!!!!!!!
گاهی واقعا لازمه یه جاهایی باشه که این همه انرژی تخلیه بشه کاش داشتیم ....
ولی جادوی عجیبیه این فوتبال و سینما و داد و بیداد و ووووزلا و فریادهای شادی و نگاه های نگران و.... .مهم نیست که تیمت برده یا باخته! مهم این تجربه ی جمعیه ! مهم اینه که با شادی جمع شاد میشی و با غم هاشون غمگین، و این لذت رو تا تجربه نکنید من هر چی هم بگم فایده نداره.
بازی تموم شد با همه هیجانش ، شادیهاش و فریادهاش . و این حس که از لحظه ها فقط خاطراتشون می مونه که با یاد آوری اونها لبخند بر لبت نقش می بنده گاهی آدم رو دلتنگ می کنه چون همیشه لحظاتی هست که هیچوقت دوست نداری سوت پایان رو بشنوی.

۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

دلتنگی هایم را به دست باد می سپارم

آنقدر دوستت دارم
که هر چه بخواهی ، همان را بخواهم.
اگر بروی, شادم
اگر بمانی شادتر
تو را شاد می خواهم
-با من یا بی من-
بی من اما؛
شادتر اگر باشی،
کمی
- فقط کمی-
نا شادم
و این همان عشق است.
عشق همین تفاوت است:
همین تفاوت که به مویی بسته است
و چه بهتر که به موی تو بسته باشد.
خواستن تو
فقط یک مرز دارد
که نخواستن توست
و فقط یک مرز دیگر
که آزادی توست.
وقتی شادم که آزادی

۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه

تولد

تولدم مبارک ..
دیروزروز تولدم بود و یک شب خوب با حضور دوستان عزیزم برگزار شد. دیروز یک عالمه کار داشتم از صبح که بیدار شدم برای مهمونی شب حسابی زحمت کشیدیم مثل همیشه مریم عزیزم از صبح اومد کمک واقعا دوست به این نازنینی کجا می تونم پیدا کنم ؟؟؟؟؟؟
خواهر نازینین و گلم هم که جای خودش رو داره واقعا گاهی فکر می کنم میشه این همه زحمتی که من تو همه این سالها بهش دادم رو جبران کنم؟؟؟؟؟؟
دیشب کمی دلم گرفت اول اینکه جای یکسری آدمهایی که دوست داشتم باشن خالی بود دوم واقعا نمیدونم سال دیگه کجام و یک جمع شاد و دوستانه مثل دیشب رو می تونم دوباره تجربه کنم ؟
فکر می کنم مراسم تولد به خوبی برگزار شد و همه شاد بودن. به من که خیلی خوش گذشت حسابی رقصیدم و خندیدم .
تقریبا همه دوستانی که باهاشون در ارتباط هستم بودن ولی واقعا می دونم که جا داشت یک عالمه مهمون دیگه هم دعوت کنم ولی خیلی کاره سختیه مدیریت مهمانهای زیاد. پیش خودم گفتم اشکال نداره good bye party همه دوستان خوبی که می شناسم و شاید مدتهاست ندیدمشون رو دعوت می کنم.
دیشب یک شب به یاد ماندنی میشه برای من حتما . دوست داشتم یک عکس یادگاری از مراسم دیشب اینجا بذارم ولی شرایط مهمونا رو نمیدونم شاید دوست نداشته باشن...
با همه این ها یک سال دیگه هم به سن من اضافه شد. از اونجا که سن همه خانمها یم رازه نپرسین چند ساله شدم دیشبم فکر کنم 13و14 شمع بیشتر نذاشتیم روی کیک. :))))
امیدوارم که هر اتفاقی که امسال برام پیش میاد خوب باشه و در کنار همه کسانی که دوستم دارن و دوستشون دارم باشم.