۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه

سفرنامه قلعه رودخانی که ندیدم...

سلام به همه ..
وای فکر کنم وب لاگ منو کلا 3و4 نفر می خونن ... ها ها
جای همه شما خالی 3 روز آخر هفته پیش رو رفتیم شمال با دوستان خیلی خوبم. به من که خیلی خوش گذشت امیدوارم که به همه خوش گذشته باشه .
سفر کوچیکمون پنج شنبه ساعت 6 صبح از جلوی ساختمان ماهان 16 نفر با 5 تا ماشین شروع شد. ساعت 8 صبح نزدیک قزوین صبحانه خوردیم . ناهار پنج شنبه رو توی یک رستوران در سیاهکل خوردیم واااای فکرشو بکنین از منوی 15 تایی فقط تونستیم کباک ترش سفارش بدیم آخر هم گفت باید اجبارا 3 تا هم جوجه براتون بیارم .خیلی به یاد ماندنی بود.بعد راهی جاده زیبای دیلمان شدیم برای دیدن یک آبشار یک عالمه راه رفتیم رسیدیم به دیلمان . دوستان به این نتیجه رسیدن که آبشار اصلا جالب نبود و بین راه نگه نداشتن. ولی به همه اینها جاده اینقدر زیبا بود که می ارزیدددددددد.
ساعت 6 عصر رسیدیم ویلا در ساحل زیبای چمخاله و حسابی به خاطر تعداد زیادمون ازمون پول گرفت !بریم شمال ویلا بخریم!!!
عصری کنار ساحل و شب هم شببیداری ... واقعا تابلو بود که اینا قرار نیست صبح زود بیدار شن برن ماسوله و قلعه رود خان. خیلی دوست داشتم برم ولی نشد. شاید یک سفر دیگه بریم .به قول یکی از دوستان این سفرهای گردشی رو باید با تور رفت. سفر 16 نفره دوستان فقط به خور و خواب گذشت. البته از حق نگذریم و رانندگی دوستان عزیزززززز.
جمعه در ویلا سپری شد دریا موج داشت و کنار ساحل تونستیم وسطی بازی کنیم و استوپ هوایی . خیلی خوب بود.
جمعه شب هم به خوبی و خوش گذرونی و تا 3 صبح بازی مافیا. خیلی خوب بود بازی رو بلد بودم ولی هیچوقت بازی نکرده بودم. دوباره در عالم .. تصمیم گرفتن صبح برم قلعه رود خان ها ها ها . بعد از مافیا تازه یک سری رفتن شفق خورشید رو لب دریا باشن . واقعا اینا صبح زود قراره بیدار شن!!! ؟
تا ساعت 10 صبح خوابیدیم. دریا آروم شده بود و من دلم می خواست همونجا بمونم.
ساعت 12 قراره حرکت گذاشتیم و شروع کردیم به جمع و جور کردن .
راه افتادیم ناهار منجیل و ساعت 8:30 شب رسیدیم خونه .
همه چی خیلی خوب بود و خوش گذشت.
فقط ساعت عزیزم که خیلی هم دوسش داشتم گم شد.(فدای سرم)


۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

کلاسهای زبان فرانسه (flash back)

بعد از یک عالمه پرس و جو رفتم دیدن هنگامه و برنامه کلاسهای خصوصی رو باهاش هماهنگ کردم.هفته ای 2 جلسه ..ولنجک
و بعد هم رفتم پیش آقای رستمی معروف که فعلا برای مهاجرت به کبک یکی از آموزشگاههای تخصصی و کلاسهای مصاحبه رو تاسیس کرده و هفته ای 2 جلسه هم تونستم برای یکی از کلاسهای اونجا هماهنگ کنم.
دیگه وقتی زیادی نمونده بود و باید توی یک فرصت کم خومو می رسوندم .
کلاسها خیلی خوب پیشرفت و فکر می کنم با کمک هنگامه و آقای رستمی حسابی توی 2 ماه پیشرفت کردم.
ایملهای مصاحبه بچه هایی که میشناختم مثل ونداد اومد و من هم ایمیل پیگیری و برای زمان مصاحبه به سفارت زدم. ایم اولین ایمیلی بود که من فرستادم الان که دارم نوشته های بچه های سایت رو می خونم و میبینیم برای هر موضوعی می خوان به سفارت ایمیل پیگیری بزنن و ده بار هر چیزی می پرسن و از روزی که مدارک رو پست میکنن هر اگر می تونستن روزی یک ایمیل به سفارت می زدن خندم می گیره که من هیچ عجله ای نداشتم انگار .
ولی بالاخره جواب ایمیل من رو دقیقا یک روز بعد دادن در تاریخ 24 فوریه 2010 دادن و تاریخ مصاحبه من هم مشخص شد.
29 آوریل 2010

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

شروع زبان فرانسه (flash back)

flash back : فکر کنم معنی دقیقش برگشت به گذشته نزدیک باشه و بیشتر برای فیلم و اینا به کار میره آره ؟
بعد از پست کردن مدارک تازه فهمیدم که زبان فرانسه چقدر مهمه توی این پروسه مهاجرت و من هیچی نمیدونم .
وای چقدر طول کشید که کلاسی که اسم نوشته بودم شروع شده ... الان که فکر می کنم می بینم که چقدروقتم اون روزها تلف شد.
بعد از یک ماه کلاسها شروع شد و من فرانشه خوندم رو شروع کردم به نظرم چقدر اسون اومد اولش ولی بعد از یکی دوماه تازه فهمیدم که چقدر زیاده و سخته و من بعد 2 ترم زبان فرانسه فشرده توی موسسه نامدار قطب راوندی حتی یک جمله هم نمی تونم فرانسه حرف بزنم.
وااااااااااااااااای
توی این زمان هم دو تا نامه مهم که یکی فایل نامبر عزیزم و کی هم نامه انتظار مصاحبه از سفارت به دستم رسید. البته فکر کنم فقط یک سری از بچه هایی که من می شناسم نامه این نامه دوم رو گرفتن.
نامه انتظار رو گرفتم تازه فهمیدم که قضیه داره جدی میشه و من باید در آینده نزدیکی برم برای مصاحبه و اونجا باید فرانسه حرف بزنم فکرشووووووووووووو بکنبن ..
دیگه باید یک فکر دیگه می کردم . حسابی استرس داشتم با یکی دو تا از بچه های سایت که شرایطمون مثل هم بود مشورت کردم چند تا مهلم خصوصی و جند تا کلاس و خلاصه همه پیشنهادات جمع شد دوره جدیدی از کلاسها شروع شد.

۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

نوشتن ..

فکر نمیکنم وبلاگ نویس خوبی بشم...
البته واقعا این روزها خیلی گرفتارم و در کل به قول یکی از دوستانم آدم بعد از مصاحبه یک مدتی احساس پوچی می کنه ...
عجب
فکر کنم من هم الان دچار پوچی شدم ولی یک کمی دیر .
دنبال کلاس برای زبان انگلیسی و گرفتن مدرک Ielts هستم. فرانسه رو هم اگه یک کم وقت بیشتری بذارم برای کلاس یزدان همون جواب میده.
یک عالمه کار دارم برای انجام دادن ولی حس و حال انجامش رو ندارم.

۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

تصمیم

نوروز 88 تصمیم گرفتم که خیلی از فکرها و تصمیماتی که مدتها بود گرفته بودم و به نتیجه نمی رسید رو عملی کنم یا راه دیگه ای رو انتخاب کنم .
چند تا انتخاب بود که باید یکی از اونها رو عملی می کردم . ولی از هیچ کدوما احساس رضایت نداشتم..
تا اینکه دیدار من با یک دوست قدیمی و صحبت در مورد ایده ها و تصمیمات من در تابستان گذشته باعث شد که من تصمیمی رو بگیرم که مدتها بود در ذهنم بود ولی فقط یک نیروی محرک لازم داشت که منو به جلو هل بده .
یک تحقیق 2 هفته ای در مورد شرایط و مدارک و محیط و کلی چیزهای دیگه و در نهایت بهترین گزینه ای که با توجه به شرایطم داشتم انتخاب کردم یعنی :

مهاجرت به کبک